از هیچ کس ..از هیچ چیز
آن زمانیست که زخم خورده ای
از صداقت
از قلب
و از عشق
وآن برای تو تولدی دیگر خواهد بود
آغاز تمام مشکلات ما از آنجاست که میخواهیم لحظه ها را ابدی سازیم
و همینطور شادیها را ...لذتها را...
بیخبر ازاینکه :آنچه در گذراست ماندنی نیست
زندگی جاریست
میگذرد
همه چیزآن میگذرد
لحظه ها،شادی ها،غمها،لذتها...
و اگر تو با آهنگ زندگی همراه نباشی
...دیگر زنده نیستی

" همواره میخواهیم ابدیت را در جایی غیر از اینجا جستجو کنیم
همواره نظر عقل را به چیزی غیر از موقعیت و ظاهر موجود متوجه میسازیم
یا انتظار میکشیم که بمیریم
مثل این که هر آنی که میگذرد چیزی جز مردن و دوباره زیستن است.
در هر لحظه زندگی تازه ای به ما عرضه میشود .
امروز, اکنون, بیدرنگ
این تنها غنیمت ماست"
آلن
تلخی مزه ای است که آن را در کام خویش بسیار احساس میکنم
من شیرینی را دوست دارم و اگر تلخی را گهگاهی برای تنوع میخواهم
دلیل بر همیشه خواستنش نیست.
من در یک جامعه بیمار زندگی میکنم
جامعه بیمار از نظر من جامعه ایست که قوانین و سنتهایش جوابگوی نیازهایش نیست
من میخواهم آشوبگری باشم بر علیه جامعه بیمار خویش
در شرایط فعلی شاید این تنها راه نجات باشد
تنهاترین آدمها ، عاشقترین اونها هستند
کسانی که بیش از بقیه دلشون میشکنه
و اشک به چشماشون میشینه.
نميدونم چند نفر از شما كتاب زنده ها از ميكل دل كاستيلو رو خونده.
اين كتاب رو من 3 ساله پيش خوندم اما تاثيرش هنوز ادامه داره.
البته شايد در ليست كتابهاي مطرح عنوانش نكنن اما به نظر من حرف نداره.
از اين نويسنده كتاب ديگه اي پيدا نكردم.
اين كتاب نماد كامل اين جمله است : (انقلاب فرزندان صادق خود را ميخورد)
ميدونم كه توي يك وبلاگ بهتره آدم از خودش بنويسه و افكارش رو سهيم بشه
اما گاهي وقتها بد نيست خونده هاش روهم سهيم بشه
نوشته هايي عميق و زيبا
برخاسته از درون انسانها
انسانهايي چنين.....
..." من كه از درون ديوارهاي مشبك , شب را ديده ام
و من كه روح را چون بلور بر سنگينترين سنگهاي ستم
كوبيده ام
من كه به فرسايش واژه ها خو كرده ام
و من- باز آفريننده ي اندوه
هرگز ستايشگر فروتن يك تقدير نخواهم بود
و هرگز تسليم شدگي را تعليم نخواهم داد
زيرا نه من ماندني هستم نه تو , هليا !
آنچه ماندني ست وراي من و توست."...
نادر ابراهيمي
بار ديگر, شهري كه دوست ميداشتم
در انتهاي اين زندگي مرگ را به انتظار نشسته, ميبينيم
اتفاقات و حوادثي وجود آن را برايمان ملموستر ميكنند
حوادثي كه بوي مرگ از آنها به مشام ميرسد
برای برخی مرگ به معنای نيستي
وبرای برخی دیگر به معنای دگرگونی و تولدی دوباره است
در هرحال مرگ در نزديكي است..در يك قدمي..حتي اگر فراموشش كنيم
زندگي بايد كرد آنسان كه
دمي ديگر شايد نباشيم.
چرا مرد و زن بايد در مقابل هم باشند؟
جنگ مرد و زن تاكي؟و تا كجا؟
چرا نبايد در كنار هم باشند؟
اين دو, كي به وحدت و يگانگي ميرسند؟
هر كدام تا اين حد نيازمند به ديگري وتا اين حد دشمن با ديگري!
يكديگر را به خاطر تفاوتهايشان محكوم ميكنند, تفاوتها را به حساب ضعف ميگذارند و از اين راه
برتري خود را ثابت ميكنند.
زن محكوم به وابسته بودن و مرد محكوم به بيوفاييست, مرد بخاطر خواسته هاي جسمي و زن به خاطر نيازهاي روحي تحقير ميشود
مرد عقلي; زن احساسي
هر يك نماينده بعدي از وجود انسان
ابعادي غير قابل انكار
ابعادي كه نيازمند درك , پذيرش و تعادل هستند
آنچه در اين زمينه به فكر من ميرسد اين است كه مشكل مرد و زن تنها مشكل مرد با زن يا زن با مرد نيست
بلكه مشكل انسان با خود است.خودي كه درست نشناخته وهنوز نفهميده كه انسان موجوديست سرشار از نياز, كاستي و ضعف .. در عين داشتن بسياري از تواناييها و قابليتها.
او هنوز نتوانسته با اين نيازها كنار بيايد , آنها را بشناسد, بپذيرد و درست برآورد.تنها به انكار پرداخته , در وجود خود سركوب و در ديگران محكوم كرده. در اين بين مذهب , جامعه, خانواده نيز هركدام به شكلي غلط او را از پذيرش خود به عنوان يك انسان , بازداشتند. با سرابي الهي او را از خود طبيعيش دور كردند و او اينچنين شد: از خود بيگانه
شايد با نگاهي انساني و فاقد جنسيت مشكل مرد و زن نيز حل شود ...يعني: با فهم وپذيرش نياز خود به عنوان يك انسان, نياز ديگري را درك ميكنيم و در رفع نياز خود و ديگري ميكوشيم .

و به ما بايد فقط كمي فرصت داده شود تا ببيني چگونه خود را نشان خواهيم داد
و به ما بايد كمي ياد داده شود تا ببيني چگونه ياد خواهيم گرفت
به اين مردم..به من و تو..كسي درست ياد نداد و اگر فرصتي داد , فرصت درستي نداد
كسي باورمان نكرد ..خود نيز به باور نرسيديم
انسان تواناست اگر بخواهد .حتي اگر انسان جهان سوم
باشد ..حتي اگر انسان جامعه من و تو باشد
اما خواستنهاي ما ازآن ما نبود تا توانستنمان از آن ما باشد
توانستنمان خواستن ديگران شد...ديگراني ناديده و ناشناخته